داستان های آیسا کوچولو

 

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.

یه کوه بزرگ بود... از همونا که گاهی وقتا از سرشون دود و آتیش بیرون میاد... کوه آتشفشان. توی این کوه یه تیکه سنگ کوچولو بود که همیشه فکر می کرد خیلی خیلی تنهاس و هیچ دوستی نداره... با سنگهای بزرگ و گنده ی کوه نمی تونست دوست بشه آخه از اونا می ترسید.

پایین کوه تو یه جای بزرگ و سبز، دو تا گل بودن که خیلی همدیگه رو دوست داشتن و صمیمی بودن... اونا همیشه با هم بازی می کردن، بازی های قشنگ قشنگ... مواظب همدیگه بودن، وقت خواب برای هم لالایی می خوندن و خیلی خوشحال بودن که پیش همدیگه هستن تا اینکه یه شب تاریک...

یه شب تاریک، باد خیلی قوی و زورداری اومد و ساقه ی یکی از گلها رو شکست! گلِ دیگه خیلی غصه خورد، یه عالمه گریه کرد ولی فایده ای نداشت... دوستش یواش یواش پژمرده شد، بعدش هم خشک شد و مرد!... از اون روز به بعد گل هم تنها شد و دیگه خوشحال نبود. کسی براش لالایی نمی خوند و هیچکس باهاش بازی نمی کرد... خیلی دلش برای دوستش تنگ شده بود.

بازم یه شب دیگه شد و این بار زمین خیلی محکم تکون خورد... کوه بزرگ عصبانی شده بود و از دهنش اتیش بیرون می ریخت! ولی همراه دود و اتیش تیکه سنگ کوچولوی تنها هم به بیرون پرت شد و چون خدا دوست نداشت که اون و گل زیبا هیچکدوم تنها و غصه دار بمونن، سنگ رو پیش گل انداخت! سنگ که به زمین خورد، دردش گرفت و بلند گفت: " آخ"

گل تنها از این صدا چشماشو باز کرد و سنگو دید و پرسید: "چی شده؟ چرا گفتی آخ؟"

سنگ با اینکه خیلی سرش درد گرفته بود با دیدن گل و با شنیدن صدای قشنگش خوشحال شد و خندید و به گل گفت: " تو با من دوست می شی؟ من خیلی تنهام... دلم یه دوست مهربون می خواد که باهاش بازی کنم و مواظب هم باشیم. "

گل هم که هنوز دلش برای دوست خشک شده ش تنگ بود، لبخند زد و به سنگ گفت:" منم تنهام و دلم یه دوست می خواد. "

از اون به بعد دیگه هیچکدوم تنها نبودن... هر دو خوشحال شده بودن و خدای مهربون هم از دیدن خوشحالی اونا خندید.

پ.ن: دوستان عزیز... با توجه به نزدیک شدن زمان نمایشگاه کتاب، از شما دعوت می شود که جهت تهیه ی کتاب "سبز اما به رنگ غروب" نوشته ی "فریبا فوقانی" به غرفه ی انتشارات اندیشه ی کهن و اندیشه ی مانا مراجعه کنید... پیشاپیش از توجه شما ممنونم.(مامان آیسا ناز)

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱٤ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط آیسا ناز نظرات ()

 

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود...

زمستون بود، بخاریا روشن... توی  خونه ای یه بخاری بود که هر وقت می خواست کسی یا چیزی رو گرم کنه، اونقدر بهش نزدیک می شد تا اون می سوخت!  البته از قصد این کارو نمی کرد، نقش منفی داستان نبودا، دست خودش نبود شایدم حواسش پرت بود!

روزها گذشت تا تو یه روز یه کمی گرم، صاحب خونه خواست که به سفر بره... همینکه پاشو از خونه بیرون گذاشت، بخاری هوس کرد همه رو گرم کنه تا شاید بتونه باهاشون دوست بشه برای همین آروم آروم روی پایه هاش راه رفت و رسید پیش میز! میز همینکه دید بخاری داره بهش نزدیک می شه، داد زد:

_ " از من دور شووووووووووو!"

بخاری قصه ی ما از صدای میز ترسید و با دل شکسته و غصه دار، راهشو به طرف قاب عکس روی دیوار کج کرد و بهش گفت:

_ "تو سردت نیست دوست من؟"

قاب عکس هم ترسیده بود ولی با صدایی آرام گفت:

_ " نه ممنون"

یکدفعه صدایی از پشت بخاری شنیده شد که می گفت:

_ " من سردمه، بیا منو گرم کن"

باورکردنی نبود، اون جعبه ی دستمال کاغذی بود که می خواست گرم بشه! بخاری خیلی خیلی خوشحال شد و تصمیم گرفت اون رو گرم کنه ولی یک لحظه با خودش گفت: "چرا همه از من فرار می کردن ولی دستمال کاغذی خواست که با من دوست بشه؟ نکنه حالا که اون دوست داره من بهش نزدیک بشم، بسوزونمش و همین یه دوستم از دست بدم"

پس با خودش فکر کرد و نتیجه گرفت که بهش زیاد نزدیک نشه و از دور گرماشو به اون بده تا خوشحال و راضی بشه و  دوستی شون گرم بمونه... به همین خاطر یواش یواش به سمت جعبه ی دستمال چرخید و خواست که به آرومی گرمش کنه ولی جعبه با صدای بلند خندید و رو به بخاری قصه ی ما گفت:

_ " نترس، اصلا نگران نباش، هر قدر دوست داری بهم نزدیک شو یا اصلا بچسب... گمونم خودت و بقیه یادتون رفته که صاحب خونه وقت رفتن خاموشت کرده؟!!!"

پ.ن: جا داره همینجا از خاله سارای گلش (قربونش برم الهی)که تمام زحمت وبلاگ با اون بوده تشکر کنیم... مرسی خاله سارا جوووووووووووون.

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/٦ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ توسط آیسا ناز نظرات ()

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
نوشته شده در ۱۳۸٩/٢/۱ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط پرشین بلاگ نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت


كد بارش قلب